
عشق و غریزه 
درون ما دو ضمیر وجود دارد ضمیر آگاه ونا خود آگاه.
تمام مسائل روحی روانی که با چشم و گوش 
نمی شنویم و نمی بینیم و وابسته به ظاهر نیست از
ضمیر نا خود آگاه ماست و تمام مسائل و جنبه های
ظاهری که فریبنده هستند و تحریک کننده
در حیطه وجدان آگاه ما قرار دارند.
عشق حقیقی پنهان و نا خود آگاه است
ولی ظواهر فریبنده را در ضمیر خود اگاه
خود می بینیم و حس میکنیم.
اگر بخواهیم این کیفییت را به صورت نظری
بیان کنیم در مورد عشق واقعی
و غریزه مادی که یکی نا خود آگاه ودیگری
آگاهانه است توجه ما به این نکته جلب می شود.
اگرچه کشمکشهای درونی مرضی از شرایط
و وقایع خاص فردی پدید می آید
در عین حال کشمکشهای درونی بشرییت است 
که در وجود یک فرد ظاهر می شود.
زیرا یکی از علائم مشخصه انسان متمدن
به طور کلی تضادی است که در وجودش 
جای گرفته است.
یک انسان با جنگ به خواسته واقعی خود 
نمی رسد زیرایکی از دو نعمتی را که خدا به
او ارزانی داشته را سرکوب می کند.
پس راه حل در این مورد صلح و آشتی بین ضمیر آگاه
و نا خود آگاه است. اگر یک انسان که
فقط با امیال خود زندگی می کند و خوی حیوانی
دارد به سمت ضمیر ناخودآگاه خودگام برداردو معنی
عشق و دوست داشتن بلاعوض را درک کند
و امیال خود را در سیطره عشق واقعی قرار دهدبه 
سمت تکامل گام بر می داردو از کوی حیوانی
خارج می شود .

همیشه عشق نباید همراه با غرایض باشد
و همینطور هر غریزه ای نمی تواند همراه با 
عشق باشد همانطور که گفتیم این دو از دو ضمیر
متفاوت سر چشمه می گیرند .
یک انسان ممکن است عاشق باشد
ولی حس جنسی به معشوقه اش نداشته
باشد مانند عشق مادر به فرزند 
که تمام عشق و محبتش در حیطه 
ضمیر ناخود آگاه اوست .
همینطور می شودکسی هم تمام 
خواسته اش به طرف مقابلش از روی غریزه
و ضمیر آگاه باشد .ولی در مورد عشقی
واقعی که در فضای مادی قرار بگیرد
یعنی عشقی که به ازدواج ختم شود نمی توان
این دو را از هم تفکیک کرد 
زیرا ازدواج یک امر مادی و عشق یک 
امر معنوی است و وقتی هر دو در یک
قالب قرار بگیرند به این نتیجه می رسیم که 
زندگی عشقی هنگامی شکوفا 
می شود که روح و غریزه در تفاهم و توافق
مطلوب قرار بگیرد و اگر یکی از این دو 
دچار نقصان شود اشکال وحالات یک
سویه و مسخ کننده ای پدیدار می شود
که به آسانی به حالت بیمار گونه تبدیل می گردد.



عشق یعنی
عشق یعنی واژه بی انتها
عشق یعنی از یه دل تا به خدا
عشق یعنی از فراقش سوختن 
عشق یعنی صبر را آموختن
عشق یعنی از غمش ویران شدن
عشق یعنی رهرو شیران شدن 
عشق یعنی گم شدن در یک خیال
عشق یعنی آرزوهای محال 
![]()
شمع و پروانه 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تورا گریه و سوز باری چراست
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چوشیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از یک شعله خام
من ایستاده ام تا بسوزم تمام
تورا آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفتگو بود شمع
بدیدار او وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهره ای
که ناگه بکشتش پریچهره ای
همی گفت و میرفت دودش به سر
که اینست پایان عشق ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
بکشتن فرج یابی از سوختن


آیا می توانیم 
عاشق باشیم 
و وابسته نباشیم ؟؟؟ 

من تا کنون عشق بدون وابستگی را عشق 
نمی دانستم و فکر می کردم 
عشق واقعی این است که من نتوانم بدون وجود 
و حضور معشوق زندگی کنم . 
این عشق ممکن بود خیلی چیزها باشد 
چه برای من چه برای دیگران ! 
برای مثال :
عشق به همسر یا جنس مخالف عشق
به پدر و مادر عشق به فرزند عشق به کار 
عشق به هر کس یا هر چیز دیگر .
ولی امروز دیدگاه متفاوتی نسبت به قبل پیدا کرده ام .
درست یا نادرست بودنش را به قضاوت
دیگران واگذار می کنم .

من امروز فکر می کنم عشق نباید با وابستگی
همراه باشد چون این وابستگی
نوعی کذب است که ما خود انرا در شریان 
عاطفه و احساسات خود در حریم
عشق وارد می کنیم و تبعات بد و جبران ناپذیری
ممکن است برایمان داشته باشد.
وابستگی از نظر من بستن چشم به
روی حقایق و مشیتهای الهی است 
فرار کردن از واقعیت و اصول زندگی است 
و هیچگونه سلامت عقلی در آن نیست
و ما را به هدفمان نمی رساند .
تمام افرادی که می گویند ما در عشق
شکست خورده ایم و آخر عشق جدائی است 
دلیلش همین وابستگی کاذب می باشد .
دوست ندارم به بحث فلسفی یا روانشناسی
بپردازم . همه چیز به باور و ایمان انسان
مربوط می شود .

من عشق را با دلبستگی می خواهم زیرا
عقیده دارموابستگی از روی عقل و قلب انسان نیست 
بر خلاف آنچه که خیلی ها معتقدند
که یا یاید به حرف دلشان گوش دهند یا عقلشان !
معتقدم عقل سلیم باعث پیدایش
قلب سلیم و پاک می باشد پس 
کسی که دلش چیزهای بد 
می خواهد فکرش یا عقلش آن چیز بد 
را خواسته است . پس فرق وابستگی و دلبستگی
در عشق در این نکته است که دلبستن 
در عشق درست و عقلانی بودن و خواستن آن
عشق است ولی وابستگی نقطه عکس 
یعنی کاذب بودن و غیر عقلانی بودن عشق .

ای عشق من 
رفتی ولی یادت همیشه 
همدرد تنهائی این دلخسته میشه 
گوئی همین جائی تو هستی در کنارم 
یک لحظه این حس از دلم خارج نمیشه 
هر دم به یادت در درون سینه خود 
گویم خدا یار و نگهدارت همیشه 


< جاده عشق >
اکنون فرشته نجات من از راه می رسد . مرا از این راه و جاده پر پیچ خم
می رهاند و بال پرواز به من میدهد و به منزل مقصود میرساند.
او میگوید مسیر عشق مانند جاده ای پر پیچ و خم و پر از پرتگاه می ماند
کمی غفلت کنی و با چشم و گوش بسته حرکت کنی سر انجامی جز
سقو ط ندارد . اگر می خواهی در مسیر این جاده گام برداری باید
سه چیز را رعایت کنی و به دقت در مسیرت از آن بهره ببری
اولین چیز که مهمترین مساله است باید مسیر جاده را بشناسی و
یا از کسانی که این جاده را طی کرده اند کمک بگیری و از تجربه شان
بهره مند شوی.
دومین مساله آهسته رفتن و رعایت کردن مسائل ایمنی میباشد که
همان عجولانه تصمیم نگرفتن و با چشم باز به تابلو های این جاده توجه
کردن می باشد.
و سومین مساله که اکثرییت مردم در آن اشتباه میکنند و مانع رسیدن خود
به آخر این جاده می شوند اینست که فکر می کنند این جاده انتهائی دارد
ولی بی خبر از این هستند که جاده عشق جاده بی انتهائیست که اگر قصد
سفر کردی توقفی ندارد و تا آخرش باید پیش بری و گرنه اگه کم بیاری به پرتگاه
بدی می افتی و تا ابد از زندگییت محروم میشوی حالا شما فکر می کنید
آخر این جاده کجا می تواند باشد . اگر راستی انتهائی ندارد قدم گذاشتن در این جاده
عقلانیست ؟ !
اصلا لزومی دارد که انسان خودش را به جاده ای بی انتها بیندازد که
انتهایی ندارد ؟ ؟ ؟
( به هر حال شاعر میگه گر دل شیر نداری سفر عشق مرو ! )
< غریق عشق >

بیا اکنون سراغ من که من مشتاق دیدارم
تمام لحظه های خود پریشان تو ای یارم

اگر از کوچه قلبم گذر کردی تو یک روزی
خودت بینی که رنج و غم رفیقش بوده هر روزی

بیا و خستگی ام را تو با عشق از دلم بردار
که جز عشقت طبیبی نیست برای این دل بیمار

در این دریای طوفانی غریق عشق تو هستم
بیا اکنون نجاتم ده که دل بر یارییت بستم




![]()
آرزوهای من ![]()
یادم میاد اولین آرزوئی که تو زندگیم داشتم 
مربوط می شد به دوره کودکیم 
زمانی که هفت یا هشت ساله بودم یه دوچرخه 
بزرگ و خوشکل که تو زمان خودش 
بهترین حساب می شد ولی دو تا مشکل 
داشتم یکی اینکه برای سوار شدنش
قدم خیلی کوتاه بود و دومی اینکه خیلی 
گرون بود و پدر و مادرم حاضر نبودن برام 
بخرنش و برای رد کردن از سرشون می گفتن 
فعلا با همین دو چرخت سر کن بعدا 
بزرگ می شی واسه خودت میخری که همینم 
شد بعد از چهار سال هر روز رفتن دم 
مغازه و حسرت خوردن بلاخره خریدمش و 
به اولین آرزوی زندگیم رسیدم نمی دونید 
چه قدر خوشحال بودم که تا یک ماه سوارش 
نشدم و آورده بودمش توی اطاقم و هر 
دقیقه برقش مینداختم سرتونو درد نیارم عالمی 
داشتم با این دوچرخه که اگه بخوام 
بگم یه داستان لیلی و مجنون درست 
میشه دومین آرزوی زندگیم هم مثل همین 
تو سن ۱۵ یا ۱۶ سلگی بود ولی این دفعه 
دو چرخه جاشو به موتور داده بود که 
اونم با همین بدبختی بعد از دو سه سال خریدم 
و به این آرزومم رسیدم سومین 
آرزوی بزرگ زندگیمم مربوط به بیست و یکی 
دوسالگیم بود که لابد حدس می زنید 
آره دیگه موتور جاشو به ماشین داده بود 
که خدارو شکر به اونم رسیدم اما الان
که بیست و چهار سالمه چهارمین آرزوی 
زندگیم سر و کلش پیدا شده که این 
دفعه خیلی با قبلیا فرق می کنه نه چرخ داره 
نه فرمون داره نه دنده داره نه خیلی 
چیزای دیگه که اونا داشتن ولی در عوض 
خیلی چیزای جدید تر و متفاوتتر و مخصوص 
خودش داره که اونا نداشتن یه موجود زنده 
که علاوه بر زیبائیهای ظاهریش زیبائیهای 
باطنیش منو گرفتار کرده نجابتش 
و آرامشی که تو نگاهش هست محبتی که از 
چشماش و ظاهرش می باره اون جزبه 
و غروری که داره اون متانتش قدمهای با 
وقارش همه و همه منو شیفته خودش کرده 
آره درست حدس زدید چهارمین آرزوی 
من اسبیه که دیروز توی میدون سوارکاری 
که همراه با پسر عموم رفته بودم دیدم خیلی 
دوسش دارم بلاخره بدستش میارم شما هم دعا کنید . 

من شاعر دلشوره های قلب خویشم
من از عبور هر ستاره قصه گفتم 
دلتنگی ات را با کسی قسمت نکردم 
تنهائیم را با دلی هرگز نگفتم 



عشقبازی آفتاب 
مرا در یاب ای نیمه گمشده ام من سالهاست که در انتظار آمدنت 
سر این جاده باریک و طولانی نشسته ام و ثانیه ها را به دست دقایق
و دقایق را به دست ساعتها و ساعتها را به روزها 
و هفته ها و ماه ها و سالهامی سپارم ولی خبری از تو 
پیدا نمی کنم نشانی یا رد پایی و اثری از تو نمی یابم 
نمی دانم که چه ظا هری داری و از چه تباری هستی نمی دانم 
چگونه می آیی و مرا به نزد خودمی کشانی فقط می دانم که در 
رویای عشقبازی با تو که نیمه ای از خودم هستی روزها و شبهایم را 
می گذرانم و تمام وجودم را متعلق به تو می دانم و دوست دارم تو را نیز 
تا بینهایت از آن خود بدانم و از گرمای وجودت تن سرد خود را بیاسایم 
و در سایه سار پر مهرت عمر خویش را سپری کنم. 
مرا دریاب ای نیمه گمشده ام که دیگر تاب ندارم چشمانم 
در امتداد این جاده خشکیده و دستانم سرد و بی رمق در پی دستان 
گرم و پر مهرت به لرزه در آمده است من زندگی را فقط در کنار 
تو می فهمم و هیچ کس یا چیزی را مانع رسیدن به تو نمی دانم .
این نامه را برایت نوشتم با چشمان بارانییم که بخوانی و مژده 
سبز آمدنت را به من دهی و مرا از این تنهایی سرد و طاقت فرسا نجات
دهی هر جا که هستی و هر که هستی و هر طور که می خواهی 
بیا فقط بیا بیا و بیا و بیا و بیا و . . . 

بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو
تمام عمر دوختم دو چشم خود به راه تو 

مرگ را با آغوش باز می پذیرم
مرگ را با آغوش باز می پذیرم
بگوئید بیاید و این تن خسته و فرسو ده
و این روح آزرده و رنجور مرا برهاند از دنیای
پوشالی که تنها مرگ است
که میتواند چاره این عشق سوخته من باشد
که شعله آتشش فرونمی نشیند
وروز به روز مهیبتر می گردد و مرا در جهنمی
قرار داده که امیدی به ببخشش ندارم
و مرگ را تنها امید خود میدانم برای رهایی
از این عذاب تمام نشدنی بگوئید بیاید
که دیگر طاقت انتظار ندارم و اینکه میگویند
مرگ از رگ گردن به آدمی نزدیکترست برای من
راهی بس طولانی گشته و فرسنگها از خود
دور میبینمش مرگ را با آغوش باز می پذیرم بگوئید بیاید.

ای شکوه بی ترحم
ای تمام نبض طوفان توی رگهای تلاطم
ای شکوه بی ترحم
تو یه شعله مهیبی
منم اون خوشه گندم
که توی دست تو گرفتار حریقم
یه غریقم رفته از حافظه ساحل و مردم
تو نگات دو چشم بی تاب
توی آب لرزش مهتاب
تو یه رویای عجیبی
که گرفته توی بیداری تجسم
ای شکوه بی ترحم
مثل یه حادثه بی تاب
رنگ افسونگر مهتاب
ای گل ناز از این سوخته خرمن یاد آر



یه کاری کن که می تونی
یه خونه شو تو ویرونی
از این بیشتر مپرس از عشق
نمی دونم نمی دونی
تو این تقویم دل مرده
کسی اشکاشو نشمرده
کجا دیدی که تنهایی
غماشو با خودش برده

نیمکت خالی من 


مگذار جای مرا کسی بگیرد روی این نیمکت خالی
بگذار تا بماند جای خالی من . . .
بدان این جای خالی مردی بوده که روزها و شبها
تنهاییش را با این نیمکت تقسیم می کرده
این جای خالی مردی بوده که در آرزوی دیدن تو
لحظاتش را گذرانده و به تو فکر می کرده 
این جای خالی مردی بوده که ترانه های عاشقانه
در وصفت می سروده و آواز دلتنگی برایت می خوانده
این جای خالی مردی بوده که حتی یکبار هم
احساس داشتن تو را در کنارش حس نکرده 
و در حسرت همیشه بودن با تو بار سفرش را بسته و رفته
تنهای تنها با کوله باری از آرزو و غم و حسرت و دلتنگی
او حتی سنگینی کوله بارش را هم
روی این نیمکت خالی جا نگذاشته است


سفر از راه رسیده است
من میروم
تو میمانی 
رویایمان می ماند
دنیا یمان می ماند
عشقمان می ماند
خاطره هایمان می ماند
من می روم زیر باران می روم
شاید روزی با طلوع خورشید برگردم
باور کن اگر روزی بر گردم دیگر تورا تنها نخواهم
گذاشت

غریبه
قصه دل کندن من از عبور یک غریبه
سر گذشت روزگار سوت و کور یک غریبه
قصه بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد
وقتی که آینه پر شد از حضور یک غریبه
میگذرم از شب و باور میکنم
که تموم قصه هام پر از غمه
باز دوباره جای زخم بی کسی
روی قلبم چشم براه مرهمه
میگذرم از تو که اون غریبه ای
اون که تنهاییمو زیر پا گذاشت
آینه قدیمیمو شکست و رفت
تا ابد دل منو تنها گذاشت

تیر باران عشق
تیر مژگان سیاهت روی قلب من نشست
یاد چشمان و نگاهت قلب من را میشکست
تیر باران غم تو قلب من صد پاره کرد
این جنون عاشقیم این چنین آغاز شد
دفترش با خون دل با تیر عشقت باز شد
در خیابان نگاهت توی اون کوچه عشق
در گذرگاه وجودت لب جوی دو قدم آنورتر
روی دیوار خیالت دل من غرق به خون
چسبیده. . . نگاهش بکنید

نقاشی عشق
وقتی که از تو می گویم خورشید به یادم می آید که
روشنی چشمانت هنگام خیره شدن به من چشمانم را
می سوزاند.
وقتی که از تو می گویم ابرها به یادم می آید هنگامی که
ابرهای چشمانت از غمی که در دلت بود بارانی می شد
و بر زمین خشک می بارید.
وقتی که از تو می گویم کوهها به یادم می اید که چه
صبورانه و استوارمانند یک کوه دربرابر مشکلاتی که از
سادگی من برایمان درست میشد تحمل می کردی و مرا
نیز به تحمل کردن دعوت می کردی.
وقتی که از تو می گویم خانه ای به یادم می آید که در آن
عشق را برای هم به تصویر می کشیدیم و در آن آرامش
می گرفتیم.
وقتی که از تو می گویم جاده ای به یادم می آید که در
مسیر این جاده تقدیر من و تو در آن رقم خورد.
و وقتی که فکر می کنم می بینم که نقاشی عشق من
و تو مانند نقاشی کودکانه ایست که در آن خورشید و ابر و
کوه و خانه و جاده ای وجود دارد که همه اش تو را به
یادم می آورد.
وقتی که از تو می گویم . . .
عقل و عشق
عقل گوید من دلیل هر نمودم
عشق گوید من شهنشاه وجودم
عقل گوید آگه از هر شر و خیرم
عشق گوید برتر از اینهاست سیرم
عقل گوید من به هستی رهنمایم
عشق گوید نیستی را ره گشایم
عقل گوید من نگهدار وجودم
عشق گوید فارغ از بود و نبودم
عقل گوید من نظام کایناتم
عشق گوید رسته از قید جهاتم
عقل گوید پادشاهی پر فتوهم
عشق گوید من امیر قلب و روحم
عقل گوید کشف معقولات خوانم
عشق گوید علم مجهولات دانم
عقل گوید از خطرها می رهانم
عشق گوید در خطرها من امانم
عقل گوید رهنما و راه دانم
عشق گوید من به راهی بی نشانم
عقل گوید عالم و صاحب کمالم
عشق گوید من به دنبال وصالم

رویای چشمانت
وقتی که نگاهم برای اولین بار
به چشمانت افتاد رعد و برقی
در دل سیاهم زد و باران زلال
چشمانت سیاهی را از دلم زدود
و کویر تشنه دلم را سیراب کرد گویی
به یک آن تصویر تازه ای از دنیا درون
ذهن و قلبم جای گرفته بود.همچون
کودکی که تازه متولد شده پاک و
معصوم ولی پر از نیاز . نیاز به دستان
پر مهرت برای در آغوش گرفتن.
نیاز به صدای شیرینت برای لالایی
یک خواب عاشقانه.
نیاز به نفس گرمت برای رهایی از
سرمای تنهایی.
نیاز به احساست برای آرامش در
مسیر زندگی
آری من به تو نیاز دارم
من به چشمانت نیاز دارم
حتی اگر دیدن چشمانت یک رویاست
رویای چشمانت را از من مگیر.
عشق
عشق است ز ما و من رمیدن
در سایه دوست آرمیدن
خود را ز میانه بر گرفتن
او را به میان جان کشیدن
اندیشه خویش محو کردن
دفترچه عقل را دریدن
دست از همه غیر او بشستن
پای از در این و آن کشیدن
جز قصه عاشقی نخواندن
جز جلوه او به جان ندیدن
جز صحبتش آرزو نکردن
جز گفته دوست ناشنیدن
ازبام کسی گذر نکردن
دایم به هوای او پریدن
دنبال کسی دگر نگشتن
پیوسته به سوی او دویدن
سراب و عشق
در بیابان تنهایی خود میرفتم و بی راهه ها
را فرسنگها طی می نمودم. پا برهنه روی
چین وترکهایش قدم برمی داشتم.
آفتابی سوزان تنم را می سوزاند.
هر طرف را که نگاه می کردم خشکی بود
و خشکی گویی در این زمین اثری از زندگی
پیدا نمی شد . در آرزوی دیدن موجود
زنده ای بودم که زنده بودن خودم را با دیدنش
حس کنم. ولی هیچ پیدا نمیشد.
زمان در حال سپری شدن بود و با گذشتنش
ضعف و تشنگی را درون خود بیشتر احساس
می کردم.پاهایم سست شده بود و توان راه
رفتن نداشتم.بی حال روی این خاک مرده
افتادم چشمهایم سوی دیدن نداشت.
وقتی که بی حال روی زمین افتاده بودم
ناگهان چیزی شنیدم. صدای شرشر آب.
به سختی چشمانم را باز کردم آب بود
آب میدیدم آبی و زلال. از جایم بر خواستم
و به سویش روانه شدم. رفتم و رفتم ولی
هر چه می رفتم گویی از آن دور می شدم.
دوباره نا امید روی زمین افتادم و چشمانم
را بستم. باز هم آن صدا به گوشم رسید
شرشر آب . به سویش رفتم و باز هم سراب
به هر طرف نگاه می کردم سراب بود گویی
در بیابان تنهاییم زلاله عشقی نمی خواهد
پیدا شود تا تشنگییم را سیراب کند و عطش
بی کسییم را فرو نشاند.دیگر از سراب های
دروغین دل کندم و به هر چه با گوش
می شنیدم و با چشم میدیدم بی اعتنا شدم.
فقط یاد خدا را در ذهنم جای دادم و امیدم را
به خودش بستم. زمانی نگذشت که نسیم
ملایمی را حس نمودم. ابرهایی در آسمان
پیدا شد همانگاه رعد و برقی پدید آمد و
نم نم باران را روی تنم احساس کردم.
آری بیابان به دشتی سرسبز مبدل شده بود
و من دیگر تنها نبودم به هر چه نگاه می کردم
عشق بود و عشق بود و عشق.....
عشق یعنی
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر جه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
گناه عشق
اگه با تو بودن. تورا دوست داشتن. محبت را به پایت
ریختن گناهه من گناهکارترین عاشق دنیام
. . .
اگه از تو گفتن. اسم تو را بر زبان داشتن. احساس را
به پایت ریختن گناهه من گناهکارترین عاشق دنیام
. . .
اگه با تو موندن. از تو خوندن. ترانه های عاشقانه را به
پایت ریختن گناهه من گناهکار ترین عاشق دنیام
. . .
اگه یادتو کردن. خوابتو دیدن. رویاهای عاشقانه را به
پایت ریختن گناهه من گناهکارترین عاشق دنیام
. . .
اگه با تو زنده بودن. بی تو مردن. عمر خود را به پایت
ریختن گناهه من گناهکارترین عاشق دنیام
. . .
اگه عاشق تو بودن. عاشق تو موندن. عشق را به
پایت ریختن گناهه من گناهکارترین عاشق دنیام
جنون عشق
جنون عشق تو مرا
به ناکجاها برد
یه آن تمام وجودم
به باد یغما برد
کنون که در طلبت
نشسته ام بی تاب
خبرنداری از دل من
که بی تو تنها مرد
بیا دمی جنون مرا
نظاره کن امشب
چگونه ماهی عشقم
نهنگ دریا خورد
زند فواره خون
از دل ریش ریشم
چو تیغ عشق تو
با قلب من کندبرخورد
بزن تو بر دل
چاک چاک من چنگی
تو دانی این دل عاشق
چگونه شیدا مرد
من این جنون عاشقیم را
کنم به تو تقدیم
اگرچه پیش عشق بزرگت
بود بسی این خرد
